استاد شیخ حسین انصاریان در واکنش به پست نغمه ساز عقیق:
مجموعه نوارکاست| قسمت اول
عقیق: دو سال از آن فقدان بزرگ گذشت. در چشم برادرانش، این رهبر انسانی است که وصفش نایاب است؛ برادری که پیوند خانواده و بزرگان را حفظ میکرد. شخصیتی که در حافظه مردم جاری است؛ رهبری که منبرها او را شناختند و سخنوری که مردم مقاومت کلامش را حفظ کردند؛ اما او تصویری دارد که میلیونها نفر از آن بیخبرند؛ تصویری نزدیکتر و خصوصیتر؛ تصویر یک برادر، یک فرزند، یک رفیق دوران کودکی و انسانی که با خانوادهاش در جزئیات زندگی زندگی کرد و این جزئیات در دل عزیزانش جاودانه خواهد ماند.
در گفتگویی با سایت خبری «العهد»، سید محمد عبدالکریم نصرالله، برادرِ شهیدِ بزرگ امت، سید حسن نصرالله، دفتر خاطرات را میگشاید. ما به خانه بازمیگردیم؛ به نزد والدین، به سالهای کودکی و جوانی، به بازوریه و شیاح، به نشستهای خانوادگی، اعیاد، تماسها و خاطرات کوچکی که پس از رفتن او باقی ماندهاند. ما درباره انسانی صحبت میکنیم که لبخند، شوخی و نگرانیاش برای خانوادهاش، در قلب کسانی که با او در خانه و در زندگی شریک بودند، زنده مانده است.
در ادامه، گفتگوی اختصاصی با سید محمد نصرالله را میخوانید:
۱. پس از گذشت دو سال از شهادت سید که مردم او را به عنوان رهبر، سخنران و نماد میشناسند، تصویر «سیدِ برادر» را چگونه برای ما ترسیم میکنید؟
برای ما، پیش از آنکه جناب سید نصرالله، یا دبیرکل یا شخصیتی باشد که مردم میشناسند، او برادر ما بود که با او بزرگ شدیم و دوران کودکی، لقمه نان و خاطرات خانواده را با او شریک شدیم. ما تصویر متفاوتی از سید داریم؛ تصویر انسانی ساده در درون خانه؛ برادری که با برادرانش شوخی میکرد و همانطور که نگران مردم بود، دغدغه خانواده را نیز داشت و با وجود مسئولیتهای بزرگ، از جزئیات کوچک ما باخبر بود.
او برای ما هم تکیهگاه بود و هم مایه آرامش و در عین حال هیبت. با گذشت سالها، مسئولیتهایش گستردهتر شد تا جایی که تمام جهان او را شناخت، اما در درون خانواده، او همچنان برای ما همان برادری بود که صدا، خنده و نحوه پرسوجو از احوالمان را میشناختیم؛ کسی که هر چقدر هم مسئولیتها او را دور میکرد، ما را نزدیک به خود احساس میکرد. شاید سختترین بخش غیبت او امروز این باشد که مردم یک رهبر بزرگ را از دست دادند، اما ما برادری را از دست دادیم که هیچکس نمیتواند جای خالیاش را پر کند.
۲. در چه لحظاتی بیشتر دلتنگی و نبود او را احساس میکنید؟
من غیبت او را در جزئیات کوچک بیشتر احساس میکنم تا در مناسبتهای بزرگ. در یک مراسم خانوادگی، وقتی جمع میشویم و صدای او نیست، یا وقتی اتفاقی میافتد که میدانستم او حتماً دربارهاش از من سراغ میگیرد، ناخودآگاه به درون خود نگاه میکنم و میگویم: اگر بود، حتماً درباره این موضوع میپرسید. غیبت واقعی فقط در این نیست که او را نمیبینیم، بلکه در این است که مکانها، زمانها و موقعیتهایی وجود داشت که عادت داشتیم حضور او را در آنها ببینیم، اما اکنون میبینیم که او دیگر از در وارد نخواهد شد. و دردناکترین بخش این است که انسان به حضور برادرش عادت میکند و هرگز تصور نمیکند روزی فرا برسد که تنها وسیله دیدار، خاطرات باشد.
۳. درباره رفاقت دوران کودکی با سید و خاطرات جوانی چه میگویید؟
ما پیش از آنکه زندگی هر کدام از ما را به سمت مسئولیتهایش ببرد، زندگی مشترکی داشتیم. ما مراحل کودکی، نوجوانی و جوانی را با هم گذراندیم و دوران رفاقت، شوخیها، بازیها، گاهی اختلافنظرهای کوچک که سریع تمام میشد، و تمام آن خاطرات را با هم شریک بودیم. زیباترین بخش آن دوران این بود که سید هنوز آن شخصیت شناختهشدهای نبود که مردم میشناسند. او مثل ما یک برادر بود؛ با ما در خانه، محله و روستا زندگی میکرد و همانطور که برای خود رویاها، دغدغهها و علایق داشت، میان ما هم بود.
از خاطراتی که در قلب مان نقش بسته، آن روزهایی است که دور هم جمع میشدیم، دور از تمام آن مسئولیتها و حوادثی که بعدها آمد. وقتی به آن سالها فکر میکنم، احساس میکنم در زمانی زندگی میکردیم که ارزش آن را تنها پس از اینکه به خاطره تبدیل شد، درک میکنیم.
۴. سید در خانه والدین چگونه بود؟
در خانه والدین، او به طبیعت اصلی خود بازمیگشت. خانه برای او جای آرامش و امنیت بود؛ جایی که میتوانست برادر و فرزند باشد، نه رهبر و مسئول. او به والدین خود احترام بسیار زیادی میگذاشت و همواره تلاش میکرد حرمت و گرمای خانه حفظ شود. حضور او میان برادرانش، نوعی آرامش و هیبت همزمان داشت؛ حتی وقتی کم حرف میزد، حضورش به تنهایی باعث آرامش میشد. بسیار زیبا بود که با وجود سنگینی مسئولیتها، میتوانست میان ما بنشیند و درباره مسائل بسیار عادی صحبت کند، گویی دنیای بیرون از خانه اصلاً وجود ندارد.
۵. خاطرات سید با والدین؟ آیا صحنهای از نشستی که همه شما با حضور مادر و پدر داشتید، به یاد دارید؟
از زیباترین تصاویری که در حافظه دارم، تصویر جمع شدن ما حول والدین است. نشستهای خانوادگی با هر چیز دیگری متفاوت بود. پدر و مادر مینشستند، ما دور آنها جمع میشدیم و سید در آن لحظات به فرزندِ میان برادرانش تبدیل میشد. مادر جایگاه بسیار ویژهای در قلب او داشت و تعلق خاطر و تلاش او برای رضایت مادر کاملاً مشهود بود. همچنین برای پدرش جایگاه و احترام ویژهای قائل بود و همیشه به سخنان او گوش میسپرد.
هرچقدر هم تلاش کنیم آن نشستها را با کلمات توصیف کنیم، صادقانهترین تصویر در حافظه این است: پدر و مادری که فرزندانشان گرد آنها جمع شدهاند. و امروز، وقتی هم پدر و مادر رفتند و سپس سید نیز رفت، احساس میکنم بخش بزرگی از آن خانهای که ما را گرد هم میآورد، اکنون تنها در حافظه ما باقی مانده است.
۶. خاطرات مشترک سید و برادرانش در بازوریه چه بود؟
بازوریه یا شیاح برای ما فقط یک مکان نیست، بلکه بخشی از حافظه خانوادگی ماست. آنجا جزئیات کوچکی دارد که شاید برای دیگران بیمعنی باشد، اما برای ما سالها را در خود جای داده است: خانهها، خیابانها، ملاقاتها، دیدارهای اقوام و نشستن با خانواده. ما زندگی را با سادگیاش سپری میکردیم و سید در آن روزها یکی از ما بود. به همین دلیل وقتی به بازوریه در خاطراتمان بازمیگردیم، آن شخصیت عمومی که مردم شناختند را به یاد نمیآوریم، بلکه برادر، فرزند، کودک و جوانی را به یاد میآوریم که آن روزها را با ما شریک بود.
۷. به عنوان برادر، دور از سیاست، دین و رهبری، چه کلمهای بود که همیشه به شما تکرار میکرد؟
او همیشه بر محبت و صله رحم تأکید داشت؛ بر اینکه خانواده باید با هم متحد بمانند، هرچند زندگی هر یک از ما را به راهی متفاوت ببرد. یکی از دغدغههای اصلی او این بود که از حال همگان باخبر باشد و نگذارد هیچکس احساس کند که تنها یا فراموش شده است. سخنان او با ما همیشه بزرگ یا فلسفی نبود؛ گاهی یک جمله بسیار ساده از او، معنایی بسیار بزرگ داشت: «مراقب همدیگر باشید.» معتقدم این عبارت، بسیاری از ویژگیهای شخصیت او را به عنوان یک برادر خلاصه میکند؛ او میخواست خانواده همچنان یک خانواده بماند و برادران، تکیهگاه یکدیگر باشند.
۸. کدام سخن یا نشست در حافظه شما حک شده است؟ ارتباط او با شما در ایام عید و مناسبتها چگونه بود؟
نشستهای بسیاری وجود دارد که نمیتوان آنها را در یک گفتگو خلاصه کرد، اما ویژگی بارز ارتباط او با ما این بود که با وجود تمام مشغلهها، تلاش میکرد پیوندش با خانواده قطع نشود. در ایام عید و مناسبتها، پرسوجو از حال همه حاضر بود: چه کسی حالش خوب است؟ کسی به چیزی نیاز دارد؟ حال بچهها چطور است؟ حال خانواده چگونه است؟ ارزش این تماسها فقط در کلمات نبود، بلکه در این احساس بود که او شما را به یاد دارد و با وجود تمام مسئولیتهایی که بر دوش داشت، شما در ذهن او حضور دارید. شاید این جزئیات ساده به نظر برسند، اما پس از رفتن، به باارزشترین داراییهای ما تبدیل میشوند.
۹. اگر از آخرین دیدارها و گفتگوهایی که با سید داشتید بگویید، چه چیزی در آنها جالب توجه بود؟
آخرین دیدارها با تمام دیدارهای قبلی متفاوت است؛ نه به این دلیل که میدانستیم اینها آخرین دیدارها هستند، بلکه چون امروز با نگاهی متفاوت به آنها مینگریم. در آن زمان نمیدانستیم که داریم آخرین جزئیات، آخرین نشست، آخرین نگاه، آخرین گفتگو و شاید آخرین کلام معمولی را زندگی میکنیم. و دشوارترین بخش فراق همین است: انسان نمیداند لحظهای که اکنون در آن زندگی میکند، پس از مدتی به گرانبهاترین خاطرهاش تبدیل خواهد شد.
آنچه از آخرین دیدارها در حافظه من مانده، تنها کلماتی که گفته شد نیست، بلکه آرامش او، شیوه سخن گفتن او، توجهش به خانواده و این احساس است که من در برابر برادرم ایستادهام که از دوران کودکی میشناختم، علیرغم تمام مسئولیتهایی که بر دوش داشت.
۱۰. آیا روزی درباره مرگ، فراق یا شهادت چیزی به شما گفت که در حافظهتان ماندگار شده باشد؟
مرگ و شهادت بخشی از آگاهی و ایمان او بود و او با ترسِ انسان از ناشناختهها با آنها برخورد نمیکرد، بلکه با ایمان و اطمینانی عمیق با آنها روبرو میشد. اما به عنوان یک برادر، وقتی از زبان او درباره مرگ یا فراق میشنوی، چیزی متفاوت در درونت باقی میماند. شاید در آن لحظه، تمام معنای کلام را درک نکنی، اما پس از رفتن، به آن کلمات بازمیگردی و آنها را با نگاهی دیگر در حافظهات بازخوانی میکنی. اکنون که به برخی سخنان او درباره مرگ و شهادت فکر میکنم، احساس میکنم با انسانی روبهرو بودم که آماده بود زندگیاش را در راه آنچه به آن باور داشت فدا کند؛ اما این موضوع، فراق را برای ما به عنوان یک خانواده آسان نمیکند. ما به آنچه او باور داشت ایمان داریم و به آن افتخار میکنیم، اما در عین حال انسان هستیم، دلتنگ برادرمان هستیم و مشتاق دیدار او هستیم.
۱۱. آیا پس از رفتن او، شما شخصاً تغییر کردهاید؟ امروز پس از رفتن مادر، سپس سید و بعد پدر در این شرایط سخت، چه احساسی دارید؟
بله، ما تغییر کردهایم. برخی افراد وقتی میروند، تنها حضور خود را نمیبرند، بلکه بخشی از شکل زندگی قدیمی ما را نیز با خود میبرند. رفتن مادر فقدانی بود که هیچ چیز با آن برابری نمیکرد، سپس غیبت سید فرا رسید و پس از آن پدر؛ ناگهان خود را با خلاءهای پیدرپی در زمانی بسیار کوتاه و بسیار سخت یافتیم. مادر آغوش خانواده بود، پدر ستون آن و سید هم برادر، تکیهگاه و امتداد آن خانه بود. با رفتن همه آنها، احساس میکنیم ارکان یک دوره کامل از زندگیمان را از دست دادهایم. اما از سید آموختیم که ارزش انسان تنها با طول عمرش سنجیده نمیشود، بلکه با اثری که از خود به جای میگذارد سنجیده میشود. امروز تلاش میکنیم آنچه از والدینمان به عنوان محبت و پیوند به جا گذاشتهاند را حفظ کنیم و همانطور که همیشه از ما میخواست، نزدیک به هم بمانیم. ما دلتنگ او هستیم، بله، برایش اشک میریزیم و مشتاق او هستیم، اما نمیخواهیم تنها چیزی که از او در ما باقی میماند، غم و اندوه باشد.
میخواهیم یاد او در ما به صورت اخلاق، محبت و صله رحم باقی بماند و تصویر او در حافظهمان همانگونه بماند که او را شناختیم: یک برادر، یک فرزند و انسانی که پیش از آنکه تمام جهان او را بشناسند، میان خانوادهاش زندگی میکرد.
و شاید زیباترین چیزی که میتوانیم پس از این همه فراق بگوییم این باشد: سید از برابر چشمان ما غایب شد، اما نه از خانههایمان، نه از حافظهمان و نه از دلهایمان.
محمد غلوم مداح بحرینی در گفت و گو با عقیق:
عباس موزون در گفتگو با عقیق:
بخش اول گفت و گوی عقیق با استاد حسین انصاریان: